معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154395
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

بازم شرمنده كل شعر رو قرار ندادم.

........

يه روزايي من و رويا، با تو تا ستاره رفتيم

پر زديم به آسمونا، قفل ابرا رو شكستيم
يه روزايي كهكشون رو، جا گذاشتيم و گذشتيم
گل زديم به قلب قصه، تو دل خدا نشستيم

يه روزايي عاشقيمون، حسرت اين آدما بود
قلب پاك و ساده ي ما، مثل پروانه، رها بود
يه روزايي گل لب هات، بي ترانه وا نمي شد
حرفاي يواشكيمون، همه بي چون و چرا بود

روزاي قشنگي داشتيم، مملو از حس رسيدن
تو صدا شدي و من هم، عاشق تو رو شنيدن
ولي بعد از اون هياهو، دلتو خيلي شكستم
وقت ديدار دوباره، پر از التهاب ديدن

تو ميخواستي قرص‌و محكم، پاي‌عهدمون بشينم
انتخابت اشتباه بود، من بهت گفتم همينم
ما با هم زديم به جاده، تا بريم كنار خورشيد
تو به آسمون رسيدي، من هنوز محو زمينم

حـالا بـوي غـم گرفتـه در و ديـواراي خـونه
لجظه هاي عاشقونه، كجا رو كرده نشونه؟
روزاي قشنگ ما بود!؟ اون كه از خاطر ما رفت !؟
اون كه تن به قصه ها داد! خاطرات هر دومونه!؟

تو واسم پروانه بودي، كه پراتو وا نكردم
به تو مديونم و هرگز، دينمو ادا نكردم
دل رها شد از تو اما، تو رها نبودي از من
من به عهد عاشقيمون، به خدا وفا نكردم

ديگه با خودم غريبه م، حتي از ستاره خسته
انــگاري نبودنِ تو، پر پروازمــو  بستــه
نمي خواي بياي به خوابم؟ هنوزم دلگيري از من؟
ميدونم! حق داري شايد، دل من تو رو شكسته

ما قرار گذاشته بوديم، كه بي همديگه نباشيم
تو تموم لحظه هامون، بذر عاشقي بپاشيم
اما هر كدوم نتونست، پاي عهدمون بمونه
هر دو مون بشكنيم از هم، از تب قصه جدا شيم

من و پروانه و چشمات، يادته! پرنده هم بود !؟
نور مهتاب و يه چشمه، با يه گل كه غرق غم بود
پس چرا مي گي ما تنها، عهد تازمونو بستيم؟
براي شاهد عيني، اون همه ستاره كم بود!؟

حالا وقت اون رسيده، كه يه تصميمي بگيريم
يا وفا كنيم و رد شيم، يا كنار هم بميريم
چرا چشماي تو خيسه؟ چي ميخواي بگي با اشكات؟
تو ميخواي بگي دوباره، عاشقي از سر بگيريم؟

باز مي خواي بشكني عهدو؟ تو كه بي وفا نبودي
من شكستمش ولي تو، اهل اين حرفا نبودي
بيا از عاشقي بگذر، منو جا بذار و رد شو
جوري كه انگاري هرگز، با من آشنا نبودي
........
... اسماعيل رضواني خو ...


X